فرهنگ واژه های تاجیک

به نام خداوند جان وخرد

واژه هایی منتخب ازفرهنگ فارسی تاجیکی

         گهواره ی زبان فارسی  دردوره ی با ستان به گواهی تمامی یافته های زبان شناسی تاریخی منطقه ای بوده است که امروزه استان فارس وبخش هایی از استان خوزستان را در بر می گیردَََ اما زبان فارسی به شکل امروزین آن که فارسی نو نامیده می شود رویش و بالش خود را بی شک از خراسان یا فرا رود آغاز کرد. با شند گان فرا رود در برابر امواج مهاجرت اقوام ترک هجوم هولناک مغول و استعمار شوروی  مرزبا نان شایسته ای برای حوزه ی فرهنگ وتمدن ایران بوده ا ند .ابو حفص سغدی, محمود وراق و رودکی سمرقندی که نخستین پارسی سرایان دوران پس از اسلام به شمار می روند همه از فرا رود و خراسان بوده اند.

       از انجا که یک فصل از ادبیات فارسی 2ادبیات تاجیک وافغان را معرفی می کند. واژه هایی از فرهنگ فارسی تاجیکی انتخاب شده که امید است قبول خاطر افتد. درهفته های بعدکنایه ها و ضرب المثل هایی از زبان تاجیک مهمان خوان ادبیات خواهد شد.

                 و اما واژه هایی چون

آتون : زنی که دختران را خواندن ونوشتن آموزد

آسی :  غمگین

اشکوب: سقف خانه

آغال :  کندو- خانه ی زنبور

 آغار:  نم -  رطوبت

آگفت : رنج آزار

آقل:  خسیس

آلوده سر: خیره سر بی هنر

آموت:  اشیان جانوران شکاری

آور:  بد قیافه

آوند:   دلیل- حجت

آیس : نا امید

اتاقه:  خیمه - چتر

اترار :  علف زار

اروند :اقتدار - حیله مکر

ارغنده : آشفته

ارهاق :  به کسی فشار آوردن -  سخت گیری

 ازار  : روسری  شلوار

       ناگفته نما ند بسیاری از این واژه ها امروز در زبان فارسی ما کاربرد ندارد اما در فرهنگ تاجیک جایگاه ویژه ای  دارد, واژه های که می توان آن ها را در دیوان اشعار سنایی ,فرخی , عنصری و انوری مشاهده کرد.                                                                            

                         تا  بعد .......................... بدرود

 

برگرفته از فرهنگ فارسی تاجیکی زیر نظر محمد جان شکوری و همکاران

                                                                      پ- بحرانی فرد

                                                     

ریشه ی برخی کلمات  بیگانه

آیا می‌دانستید که اصل ونسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژ‌ه‌ها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شده آن وارد زبان عامه ما شده است؟ به نمونه‌های زیرتوجه کنید:
هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواندنازیبا و نچسب باشد،  جملة انگلیسی I shall have (به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! واکنون دیگر این واژة مسخره آمیز را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌برند.
چُسان فُسان: از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.
زِ پرتی: واژة روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است در آندوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کمکم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریختهاست. شِر و وِر: از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صداگرفته شده است.
فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston درامریکا بافته شده است و بوستونی می‌گفته‌اند.
اسکناس: از واژة روسی Assignatsia که خود از واژه فرانسوی Assignat به معنی برگه دارای ضمانت گرفته شده است.
فکسنی: از واژه روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است. .
نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌هایروسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردمان برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

واژه‌های فراوانی در زبان‌های عربی، ترکی، روسی، انگلیسی، فرانسوی وآلمانی نیز فارسی است و بسیاری از فارسی زبانان آن را نمی‌دانند. از آن جمله‌اند:
کیوسک: که از کوشک فارسی به معنی ساختمان بلند گرفته شدهاست و در تقریباً همة زبان‌های اروپایی هست.

شغال : که در روسی shakal، درفرانسوی chakal، در انگلیسی jackal و در آلمانیSchakal نوشته می‌شود.

کاروان: که در روسی karavan، در فرانسوی caravane، در انگلیسی caravan و در آلمانی Karawane نوشته می‌شود.

کاروانسرا : که در روسی karvansarai، در فرانسوی caravanserail، درانگلیسی caravanserai و در آلمانیkarawanserei نوشته می‌شود

 پردیس: به معنی بهشت که در فرانسوی paradis، در انگلیسی paradise و در آلمانی Paradies نوشته می‌شود. مشک: که در فرانسوی musc، در انگلیسی musk و در آلمانی Moschus نوشته می‌شود.

 شربت: که در فرانسوی sorbet، در انگلیسی sherbet و در آلمانی Sorbet نوشته می‌شود.

 بخشش: که در انگلیسی baksheesh و در آلمانی Bakschisch نوشته می‌شود و در این زبان‌ها معنی رشوه هم می‌دهد.

 لشکر: که در فرانسوی و انگلیسی lascar نوشته می‌شود و در این زبان‌ها به معنی ملوان هندی نیز هست.

خاکی: به معنی رنگ خاکی که در زبان‌های انگلیسی و آلمانی khaki نوشته می‌شود.

 کیمیا : به معنی علم شیمی که در فرانسوی، در انگلیسی و در آلمانی نوشته می‌شود

. ستاره : که در فرانسوی astre در انگلیسی star و در آلمانی Stern نوشته می‌شود. Esther نیز کهنام زن در این کشورهاست به همان معنی ستاره است. برخی دیگر از نام‌های زنان دراین کشور‌ها نیز فارسی است، مانند: Roxana :که از واژة فارسی رخشان به معنیدرخشنده است و در فارسی نیز به همین معنی برای نام زنان روشنک وجود دارد. :Jasmineکه از واژة فارسی یاسمن و نام گلی است. Lila :که از واژة فارسی لِیلاک به معنی یاس بنفش رنگ است. Ava : که از واژه فارسی آوا به معنی صدا یا آباست. مانند آوا گاردنر.

                غفاری

اگه که سبز فدک اگه  می چرخه فلک         بهونه ی تمومشون عشق علی و زهرا ست

 

                             ستاره ها ستاره ها اول عشق همین جا ست

 

   اول ذی الحجه سالروز ازدواج آسمانی مولا علی (ع) وبانو فاطمه زهرا (س) بر ارادتمندان مبارک

                                 پردیس بحرانی فرد

معلم و شاگرد       

    

بانگ برداشتم : آه دختر
 وای ازین مایه بی بند و باری


 بازگو ، سال از نیمه بگذشت
از چه با خود كتابی نداری ؟

می خرم ؟ 

 كی ؟

 همین روزها  

آه

 آه ازین مستی و سستی و خواب

  معنی‌ وعده های تو این است:
 نوشدارو پس از مرگ سهراب


از كتاب رفیقان دیگر
نیك دانم كه درسی نخواندی


دیگران پیش رفتند و اینك
 این تویی كاین چنین باز ماندی


 دیده ی دختران بر وی افتاد
 گرم از شعله ی خود پسندی


 دخترك دیده را بر زمین دوخت
شرمگین زینهمه دردمندی


گفتی از چشمم آهسته دزدید
چشم غمگین پر آب خود را


 پا  پی پا نهاد و نهان كرد
پارگی های جوراب خود را


بر رخش از عرق شبنم افتاد
چهره ی زرد او زردتر شد


 گوهری زیر مژگان درخشید
دفتر از قطره ای اشك تر شد


اشك نه ، آن غرور شكسته
بی صدا ، گشته بیرون ز روزن


پیش من یك به یك فاش می كرد
 آن چه دختر نمی گفت با من


 چند گویی كتاب تو چون شد؟
 بگذر از من كه من نان ندارم


 حاصل از گفتن درد من چیست
دسترس چون به درمان ندارم ؟


خواستم تا به گوشش رسانم
 ناله ی خود كه: ای وای بر من

 
وای بر من  چه نامهربانم
 شرمگینم ببخشای بر من


نی تو تنها ز دردی روانسوز
 روی رخسار خود گرد داری


 اوستادی به غم خو گرفته
همچو خود صاحب درد داری


 خواستم بوسمش چهر و گویم
ما  دو زاییده ی رنج و دردیم


 هر دو بر شاخه ی زندگانی
برگ پژمرده از باد سردیم


لیك دانستم آنجا كه هستم
 جای تعلیم و تدریس و پندست


 عجز و شوریدگی از معلم
 در بر كودكان ناپسندست


بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله ها را شكستم


 دیده می سوخت از گرمی اشك
لیك بر اشك وی راه بستم


با همه درد و آشفتگی باز
 چهره ام خشك و بی اعتنا بود


 سوختم از غم و كس ندانست
 در درونم چه محشر به پا بود
          - سیمین بهبهانی

 

.

معلم را صدا کشی کردم اولش محبت آخرش محبت .

خدا تو را می خواست و انتخاب حق خدا بود .

دانای عشق روزت مبارک

نوروز ازدیدگاه امام

سَلَامٌ قَوْلًا مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ

 

حضرت

امام(ره) ضمن مبارك شمردن عید نورو

ز بر فقیر و غنى و پوشیدن

 جامه نو در

 این ایام،

 و رفتن به كوه وصحرا و باغ و بستان را ستوده و در وصف بهار قصیده

 ذیل را سروده است

بهار شد در میخانه باز باید كرد
به سوى قبله عاشق نماز باید كرد
نسیم قدس به عشاق باغ مژده دهد
كه دل ز هردو جهان بى نیاز باید كرد
كنون كه دست به دامان سرو مى نرسد
به بید عاشق مجنون، نیاز باید كرد
غمى كه در دلم از عشق گلعذاران است
دوا به جام مى چاره ساز باید كرد
كنون كه دست به دامان بوستان نرسد
نظر به سرو قدى سرفراز باید كرد [2]

باز حضرت امام(ره) درباره این عید سعید گفته است

این عید سعید عید حزب الله است
دشمن زشكست خویشتن آگاه است
چون پرچم جمهورى اسلامى ما
جاوید به اسم اعظم الله است. [3]

و در رباعى ذیل «عید» را چنین توصیف كرده است

این عید سعید عید اسعد باشد
ملت به پناه لطف احمد باشد
برپرچم جمهورى اسلامى ما

تمثال مبارك محمد(ص) باشد. [4] 

 

نوروز ازدیدگاه بزرگان

مولانای بلخی:

اندر دل من مها دل‌افروز تویی

یاران هستند و لیک دلسوز تویی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز تویی

***

حافظ شیرازی:

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

***

سنایی غزنوی:

با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز

از شام تو قدر آید وز صبح تو نوروز

از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک

وز تابش روی تو برآید دو شب از روز

***

خواجوی کرمانی:  

خیمة نوروز بر صحرا زدند

چارطاق لعل بر خضرا زدند

لاله را بنگر که گویی عرشیان

کرسی از یاقوت برمینا زدند  

***  

ملک الشعرا بهار:

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود

درود باد بر این موکب خجسته، درود

به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل

به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود

*** فروغی بسطامی:

عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند

وز شاخة گل داد دل زار گرفتند

نوروز همایون شد و روز می گلگون

پیمانه‌کشان ساغر سرشار گرفتند  

*** 

منوچهری دامغانی: 

نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی

پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی

از بامداد تا به شبانگاه می خوری

وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی

 *** 

سعدی شیرازی: 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز  

 ***  

عبید زاکانی:  

چو صبح رایت خورشید آشکار کند

ز مهر قبلة افلاک زرنگار کند

رسید موسم نوروز و گاه آن آمد

که دل هوای گلستان و لاله‌زار کند

 

***

 

نظامی گنجوی:

 

بهاری داری ازوی بر خور امروز

که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو را نبوید آدمی زاد

چو هنگام خزان آید برد باد

 

***

"حالا که به استقبال نوروز می روید پیشاپیش هر روزتان نوروز - نوروزتان پیروز"

یا علی...

 

آزمون ارایه های ادبی  دبیرستان شاهد 5مهر

1بازم آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم     وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

چرخ    استعاره از آسمان  / و کنایه از روزگار   

مصراع اول تشبیه دار د   م مشبه   چون  ادات تشبیه    عید نو مشبه

/ زندان   استعاره مصرحه  از چسم   / چرخ مردم خوار   کنایه از روزگار که همه مردم را نابود می کند

 چرخ مردم خوار  استعاره مکنیه ی تشخیص  

چنگال و دندان   مجازا   وچود 

  / چنگال دندان   شکستن   کنایه از نابود کردن

قفل و زندان و چنگال و دندان    مراعات   /

تکرار صامت   ن  

زندان و دندان چناس ناقص  اختلافی   /

2هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند    هم آب بر آتش  زنم  هم بادها شان بشکنم

بی آب   ایهام   1 خشک   2 بی آبرو

 /  خاکیان  مجازا  انسان ها 

  / باد    ایهام   1 عناصر اربعه   2 کبر و غرور  

آب و آتش  تناسب   

 / آب بر آتش زدن      کنایه   از نابود کردن

   / باد شکستن    کنایه   شکست دادن   /

 / واج آرایی در صامت   ن  و خ   و مصوت   آ

  /   اختربی آب    استعاره مکینه و جان بخشی

قفل و زندان  مراعات نظیر 

3- گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او    گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

بزم و عزم   جناس ناقص اختلافی    

 تکرار صامت  م    و اج آرایی

 / ساق شیطان بشکنم   کنایه ازاین که شیطان را شکست دهم   /

4- گر پاسبان گوید که هی بروی بریزم جام می    دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

می و هی   جناس ناقص اختلافی

  / تکرار صامت م ب  ر د  واج آرایی  

 / دست کسی را کشیدن   کنایه  از مانع شدن   /

  دست دربان بشکنم    کنایه از تنبه کردن  

 / جام ومی    تناسب  

5- چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم     گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

چرخ  استعار ه از آسمان

  / و کنایه   از روزگار   

/چرخ گرد دل نگردد  کنایه    از اینکه مطابق میل نباشد 

 /اربیخ کن   کنایه  از نابود کردن  

/ گردون و گردان  جناس ناقص اختلافی 

 / تکرار صامت د ر ن  گ  واج آرایی  

 / چرخ گرون گردان   تناسب 

 / گردون دونی کند   استعاره مکینه تشخیص  

6- خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای          گوشم چرا مالی اگر من گوشه ی نان بشکنم

گوش مالیدن  کنایه   تنبیه کردن 

 / نان مجاز   نعمت 

 / گوشه نان شکستن  کنایه از بهره مند شدن اندک

خوان  کرم   مهمان   نام    تناسب

/ گوش و گوشه   جناس ناقص اختلافی

  / تکرار صامت ن م ش  واج آرایی /

7- ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی      گر تن زنم  خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

تن زدن   کنایه  از خود داری کردند

   / خامش   ایهام  1 ساکت شدن  2 تخلص  

/ تکرار صامت ن وم  واج آرایی  

/ جان وتن تناسب   /شعر از مولانا

 

به یاد همایش اراک   و استاد حسین لی

اضافه کاری استاد ادبیات !                

 

اول صبح شنبه از منزل                                    با امید و انرژی کامل

ظاهرم را کمی صفا دادم                                 ساعت هفت راه افتادم

چشمم اول در آن سحرگه شاد                        به نگهبان پارکینگ افتاد

بر خلاف همیشه با خنده                                  زود آمد به محضر بنده

که: "خدا لطف­ها به ما کرده                              که مرا خادم شما کرده

نظرش باز بر من افتاده                                     دختر خوشگلی به من داده

اسم او را بگو چه بگذارم                                   البته چار تا دیگه دارم

اسم او جور باشه با هممون                              با من و بچه­ها و با ننمون"

دست او تا رها شد از دستم                              اسم­­ها را گرفتم و جستم

با شتاب آمدم به دفتر کار                                  دیدم آن­جا کسی به حال نزار

خسته و مانده تکیه داده به در                         جلوش پهن بود شش دفتر

تا که چشمش به هیکلم افتاد                           پا شد وگفت: "السلام استاد

دیروقتی­ست چشم در راهم                           چشم در راه روی آن ماهم

تا زیارت کنم شما را باز                                  دیشب از بندر آمدم شیراز"

گفتمش: "چهره­ات به یادم نیست"               گفت: "این چهره  مال آدم نیست"!

من که باشم که یادتان باشم                      معرض التفاتتان باشم

نوزده سال پیش در بندر                             در شب شعر اول آذر

یادتان نیست شعر می­خواندید؟                 اشک از دیده برمی­افشاندید؟

بنده از ساکنان آن سویم                          مدتی هست شعر می­گویم"

دیدم ای وای تازه گرم شده                    ذوق یخ­کرده­اش ولرم شده!

گفتمش: "خدمتی اگر از من                    برمی­آید بگو به من لطفا"

گفت: "این شعرهای ناقابل                      با نگاه شما شود کامل

منتی بر سرم نهید امروز                         وقت خود را به من دهید امروز"

گفتم: "الان کلاس دارم من                     مگر الان حواس دارم من؟

بسپارش به فرصتی دیگر                       گفت – امابه حالتی مضطر-

"عصر باید که باز برگردم                         رخت و پخت سفر نیاوردم"

ساعت از هشت داشت رد می­شد          جلو من دوباره سد می­شد

چاره­ی کار جز فرار نبود                          گرچه این از من انتظار نبود

ناگهان جستم و پریدم من                      مثل دیوانگان دویدم من

هن و هن کردم و خلاص شدم                این­چنین وارد کلاس شدم

گشته بود از فرار اجباری                        از همه جای من عرق جاری!

با همین وضع درس شد آغاز                   "درس اشعار سعدی شیراز"

نیم ساعت گذشت و در وا شد                هیکلی مثل جن هویدا شد

با لباسی سیاه سر تا پا                          غصه از رنگ چهره­اش پیدا

گفت: "مستخدم جدیدم من                     از شما  دور آن­چه دیدم من

مثل مشتی براده­ام آقا                            مادر از دست داده­ام آقا!

مادرم مثل دسته­ی گل بود                       لهجه­اش عین صوت بلبل بود"

تسلیت گفتمش به ناچاری                       که "خدا رحمتش کند، باری

مگر از دست من چه می­آید؟                    گفت: "با لطف طبعتان باید

بسرایید کامل و پربار                                شعر خوبی برای سنگ مزار"

گفتم: "الان که وقت من تنگ است            وسط درس و بحث فرهنگ است"!

بغض کرد و به گریه پاسخ داد:                   "روی ما را زمین نزن استاد!

گفته حجار با هزار تشر                              حداکثر سه ساعت دیگر.

مادرم مهربان­ترین زن بود                           شهره­ی شهر و کوی و برزن بود

مثل یک باغ میوه بود، استاد                        هر که می­خواست هرچه، او می­داد"

گفتمش: " لا اله الا الله..."                          چشم! بعد از کلاس. بر سر راه..."

                                                 ***

ظهر وقت ناهار دیدم باز                               مردی آمد به سوی من با ناز

هی سر و گردن مرا بوسید                           همه جای تن مرا بوسید

گفت: "من آرش سمنسارم                            هم­کلاس قدیم سرکارم

تا به امشب درست یک هفته­ست                   که زنم قهر کرده و رفته­ست

شب که شد تا به صبح می­لولم                      تک و تنها به خویش مشغولم

تو که استاد فارسی هستی                           و برای خودت کسی هستی

با دو سه شعر دلپسند زنان                             همسرم را به خانه برگردان

                                                     ***

ساعت پنج موقع رفتن                                       یک نفر زنگ زد به گوشی من

که: "من از دفتر مدیریتم                                     منشی بخش حفظ حیثیتم

روز جمعه مدیر دانشگاه                                      باز در راس هیاتی همراه

سفری پراهمیت دارند                                          تا از این راه بهره بردارند

مثل دیگر مدیرهای وطن                                     به دو سه سرزمین بکر و خفن:

ساحل عاج و گامبیا و غنا                                     بورکینافاسو و گواتمالا

امر فرموده­اند: تا فردا                                          متن­هایی مناسب هرجا

بنویسید و مرحمت بکنید                                      در ثوابش مشارکت بکنید

البته متن­ها طراز شود                                        رسم بین­الملل لحاظ شود

متن­هایی وزین و عرفانی                                     پاک و آماده­ی سخنرانی"

                                                       ***

وقتی از در می­آمدم بیرون                               دیدم از آن طرف، کنار ستون

پیرمردی که عین گورکن است                           مثل آن­که در انتظار من است

دفتری کهنه بود در دستش                               باز می­کرد و زود می­بستش

تا مرا دید پیش من آمد                                       سرفه­ای کرد و در سخن آمد

که: "تو از بهترین ادیبانی                                    افتخار  تمام  ایرانی

خوش­کلام و رشید و رعنایی                             "چه سری چه دمی عجب پایی"!

مشکلم را اگر کنی درمان                                 نبود بهتر از تو در ایران

گفتمش: "خوب. بگو چه باید کرد؟"                     سر به نزدیک گوش من آورد

گفت: "در خانه توی انبارم                                 عکس یک نسخه­ی خطی دارم

این کپی را که کرده­ام پنهان                             هست یک صفحه از اواسط آن

 نثر این نسخه ساده و عالی­ست                      من نمی­دانم این نوشته­ی کیست

شاید این نسخه کاین­چنین باشد                        مال صدسال پیش از این باشد

گر بیایی شبی به خانه­ی من                             قیمت نسخه را کنی روشن

می­فروشم به آن عتیقه­خران                             به تو هم می­رسد کمی از آن

وعده­ای بی­ثمر به او دادم                                 سوی منزل به راه افتادم

                                                ***

زن همسایه با هزار ادا                                    وسط کوچه بست راهم را

گفت ای افتخار این کوچه                                 باعث اعتبار این کوچه

شوهر نازنینم از حالا                                       چشم دارد به مجلس شورا

قصد دارد که نامزد بشود                                 از موانع سریع رد بشود

من گواهم که هست مرد عمل!                       نیست چون دیگران شل و تنبل

همسر من اگر رود مجلس                              مثل آن­ها نمی­کند فس­فس

سر یک سال می­شود ایران                             بهترین کشور تمام جهان

تو که "اشعار" می کنی تدریس                        متن خوبی برای ما بنویس

که دل سنگ را تکان بدهد                                شور و حالی به این و آن بدهد

دل مردم از آن کباب شود                                 همسرم  فورا انتخاب شود

                                             ***

ساعت هفت خسته و بی­حال                           بازگشتم به خانه نزد عیال

تا نگاهی به وضع حالم کرد                                چای و میوه برای من آورد

گفت: "باید که زودتر بروی                                  میوه و مرغ و شیر و نان بخری"

گفتمش: "ای نماد هم­دردی                               کاش امشب معاف می­کردی"

اخم کرد و به طعنه گفت به­من                           چشم! ای شوهر مدافع زن!

فکر ما را نکن که ما سیریم!                               مثل همیشه روزه می­گیریم!

تازه امروز هم پسرعمه­ت                                  زنگ زد باز و گفت با شدت:

به پسردایی­ام  بگو  لطفا                                    از برای پزشک ماهر من

آن پزشکی که مرهم درد است                           باد فتق مرا عمل کرده­ست

یک قصیده به طول هفده­خط                               بسپارد به پست بی­زحمت...

                                                ***

مانده بودم من و سفارش­ها                             غرق بودم میان خواهش­ها:

متن دعوت برای جشن و عزا                           ازدواج و وفات و سور و کذا

معنی یک قصیده از"جرجیس"                          وجه تسمیه­ی "قمرقرقیس"

علت جر و بحث کهنه و نو                                  ریشه­ی واژه­ی "زلم زیمبو"

جنس عرفان حضرت "جمجام"                           رنگ شلوار همسر خیام

علت قهر دختر سعدی                                       شیوه­ی ختنه کردن بعدی..."

گیج بودم از این همه خدمت                                اخم همسر مزید بر علت

گفتم: "ای همسر وفادارم                                   رونق روشن شب تارم !

شب و روزم اگر پر از کار است                             کیسه­ام از ثواب سرشار است

تو شریک ثواب­های منی                                      بهتر از تو جهان ندیده زنی"!

گفت: "آهسته! بچه­ام خواب است                        فکر نان کن که خربزه آب است"

 

 

چند رباعی

ای عشــق بیا و فال ما را تو بگیر

 

سرخـــط خم خیال ما را تو بگیر

 

ماییم و غم وصال و این امر محال

 

آینده، گذشته، حال ما را تو بگیر...

 

 

امشب خبری به کل دنیا برسد

 

دارا به انار و سیـب و سارا برسد

 

بیچاره منم، که سال یکـبار فقط

 

در خانه نشسته ام که یلدا برسد

 

 

 

رازی است میان سینه که نتـوان گفت

 

 

صد نکته در این زمینه که نتوان گفت

 

از هرچه بپرس، پاسخت خواهــم داد

 

جز عشق از این گزینه که نتوان گفت

 

 

پاییز نشسته روی بام همـــــــه مان

 

ثبت است غم جهان به نام همه مان

 

آسوده بخواب و دم بیهـــــوده مزن

 

برخاسته شب به احتــرام همه مان

 

 

از این دل آگــــــــاه خودم می‌ترسـم

 

ازچشــــــــم تو از آه خودم می‌ترسم

 

درخانه نشسته ام که تا شب برســــد

 

از ســـــایه‌ی همراه خودم می‌ترسـم